وبلاگ
چرا کارکنان از بازخورد فرار میکنند؟
نگاهی به ریشههای روانشناختی مقاومت در برابر بازخورد و راهکارهای مدیریتی بر پایه مدل SBISA
این مقاله بخشی از مجموعه «علم بازخورد مؤثر» است؛ مجموعهای که با تکیه بر پژوهشهای روانشناسی، علوم اعصاب، مدیریت و مدل اختصاصی SBISA، به توسعه مهارت بازخورد در مدیران و سازمانها میپردازد.
فهرست مطالب
وقتی مغز، بازخورد را با تهدید اشتباه میگیرد. 3
اشتباهی که بسیاری از مدیران مرتکب میشوند. 5
هفت دلیل روانشناختی که کارکنان از بازخورد فرار میکنند. 5
۱. بازخورد، عزتنفس را تهدید میکند. 5
۲. مغز برای حفظ تصویر مثبت از خود، واقعیت را بازنویسی میکند. 6
۳. تجربههای تلخ گذشته، بازخورد امروز را نیز مسموم میکند. 7
۴. ذهنیت ثابت؛ وقتی اشتباه مساوی با شکست است.. 7
۵. ناهمخوانی شناختی؛ وقتی حقیقت با باورهای ما سازگار نیست.. 8
۶. نبود امنیت روانی؛ بزرگترین دشمن فرهنگ بازخورد 9
۷. ترس از پیامدهای سازمانی؛ وقتی بازخورد مساوی با تهدید آینده شغلی است.. 10
اشتباهات مدیران که ناخواسته مقاومت کارکنان را تشدید میکند. 11
اشتباه اول: شروع گفتوگو با قضاوت.. 11
اشتباه دوم: تبدیل جلسه بازخورد به جلسه دفاعیه. 12
اشتباه سوم: ارائه راهحل، پیش از شنیدن روایت کارمند. 12
اشتباه چهارم: پایان جلسه بدون توافق بر اقدام بعدی. 13
از «واکنش دفاعی» تا «گفتوگوی یادگیرنده» 13
چگونه مدل SBISA مقاومت کارکنان را به گفتوگویی سازنده تبدیل میکند؟ 14
چرا SBISA با روانشناسی انسان سازگار است؟ 17
مقدمه
وقتی یک جلسه پنج دقیقهای، ماهها انگیزه را از بین میبرد
ساعت از ۹ صبح گذشته است. مدیر واحد، یکی از کارشناسان خود را برای گفتوگویی کوتاه به اتاقش دعوت میکند. او تصور میکند قرار است درباره پروژه جدید صحبت کنند؛ اما هنوز چند دقیقه از جلسه نگذشته که مدیر میگوید:
«مدتی است کیفیت کارت پایین آمده. انتظار بیشتری از تو داشتم.»
کارمند سکوت میکند. سرش را تکان میدهد و فقط یک جمله میگوید: «حتماً سعی میکنم بهتر شوم.»
جلسه در کمتر از پنج دقیقه پایان مییابد. مدیر با خود فکر میکند وظیفهاش را انجام داده و بازخورد لازم را داده است. اما آنچه مدیر نمیبیند، اتفاقی است که در ذهن کارمند رخ داده است.
او هنگام خروج از اتاق، دیگر به محتوای بازخورد فکر نمیکند؛ بلکه ذهنش درگیر پرسشهای دیگری است:
«یعنی فکر میکند من کارمند ضعیفی هستم؟»
«نکند جایگاهم در تیم به خطر افتاده باشد؟»
«شاید دیگر به من اعتماد ندارد…»
از فردای آن روز، مشارکت او در جلسات کمتر میشود، ایدههایش را با احتیاط مطرح میکند و ترجیح میدهد فقط وظایف محوله را انجام دهد. نه به این دلیل که علاقهای به پیشرفت ندارد، بلکه چون ناخودآگاه تلاش میکند از تجربه دوباره آن احساس ناخوشایند جلوگیری کند.
چنین صحنهای در بسیاری از سازمانها هر روز تکرار میشود. مدیران تصور میکنند کارکنان از «انتقاد» فرار میکنند، در حالی که واقعیت بسیار پیچیدهتر از این است.
کارکنان معمولاً از بازخورد فرار نمیکنند؛ آنها از احساس تهدیدی فرار میکنند که گاهی بازخورد در ذهنشان ایجاد میکند. این تمایز، نقطه آغاز فهم یکی از مهمترین چالشهای مدیریت عملکرد است.
در سالهای اخیر، پژوهشهای حوزه علوم اعصاب، روانشناسی و رفتار سازمانی نشان دادهاند که مقاومت در برابر بازخورد، بیش از آنکه ناشی از لجبازی یا ضعف شخصیت باشد، ریشه در سازوکارهای طبیعی مغز انسان دارد. مغزی که میلیونها سال برای بقا تکامل یافته است، گاهی میان یک جمله اصلاحی و یک تهدید واقعی تفاوت چندانی قائل نمیشود.
به همین دلیل، بسیاری از کارکنان پیش از آنکه درباره درستی یا نادرستی بازخورد فکر کنند، به طور ناخودآگاه وارد حالت دفاعی میشوند.
در این مقاله تلاش میکنیم به این پرسش پاسخ دهیم که چرا چنین اتفاقی رخ میدهد و مدیران چگونه میتوانند این مقاومت طبیعی را به گفتوگویی سازنده و فرصتی برای یادگیری تبدیل کنند. همچنین خواهیم دید که چگونه مدل SBISA میتواند با کاهش احساس تهدید، پذیرش بازخورد را افزایش دهد.
وقتی مغز، بازخورد را با تهدید اشتباه میگیرد
بیشتر مدیران تصور میکنند وقتی جملهای مانند «این گزارش نیاز به اصلاح دارد» را بیان میکنند، کارمند همان جمله را میشنود و درباره آن فکر میکند.
اما مغز انسان همیشه به این شکل عمل نمیکند.
پیش از آنکه بخش منطقی مغز فرصت تحلیل پیام را پیدا کند، سیستم هیجانی مغز در کسری از ثانیه یک سؤال اساسی میپرسد: «آیا من در خطر هستم؟»؛ اگر پاسخ این سیستم مثبت باشد، واکنشی آغاز میشود که روانشناسان آن را پاسخ جنگ، گریز یا انجماد (Fight, Flight or Freeze) مینامند.
در گذشتههای دور، این سازوکار جان انسان را از حمله حیوانات یا دشمنان نجات میداد؛ اما مغز امروزی هنوز همان سازوکار را حفظ کرده است. تفاوت اینجاست که امروز بسیاری از تهدیدها، فیزیکی نیستند؛ بلکه اجتماعی هستند.
از دست دادن اعتبار، کاهش جایگاه، طرد شدن از گروه یا احساس بیکفایتی، برای مغز انسان میتواند تقریباً همان اندازه تهدیدآمیز باشد که مواجهه با یک خطر جسمانی.
به همین دلیل است که گاهی یک جمله ساده از سوی مدیر، واکنشی بسیار شدیدتر از آنچه انتظار میرود ایجاد میکند.
از نگاه علوم اعصاب
پژوهشهای علوم اعصاب نشان دادهاند که هنگام دریافت بازخورد تهدیدکننده، بخشی از مغز به نام آمیگدال فعال میشود؛ ساختاری که مسئول تشخیص خطر و آغاز واکنشهای هیجانی است. اگر فرد احساس کند مورد قضاوت یا تهدید قرار گرفته است، آمیگدال پیش از آنکه قشر پیشپیشانی (مرکز تحلیل منطقی و تصمیمگیری) فرصت پردازش کامل اطلاعات را پیدا کند، واکنش دفاعی را آغاز میکند.
به همین دلیل است که بسیاری از افراد در همان لحظه دریافت بازخورد:
- شروع به توجیه رفتار خود میکنند؛
- مسئولیت را به عوامل بیرونی نسبت میدهند؛
- سکوت میکنند؛
- یا حتی به طور کامل از گفتوگو فاصله میگیرند.
این واکنشها الزاماً نشانه نداشتن بلوغ حرفهای نیست؛ بلکه اغلب پاسخی طبیعی به احساس تهدید است.
اشتباهی که بسیاری از مدیران مرتکب میشوند
وقتی کارمند از خود دفاع میکند، مدیر معمولاً نتیجه میگیرد: «او ظرفیت شنیدن بازخورد را ندارد.»؛ اما شاید واقعیت چیز دیگری باشد. کارمند هنوز وارد مرحله «یادگیری» نشده است؛ زیرا مغز او همچنان مشغول مدیریت احساس خطر است. در چنین شرایطی، هرچه مدیر دلایل بیشتری بیاورد، احتمال مقاومت بیشتر میشود. درست مانند آنکه بخواهیم به فردی که در حال فرار از یک آتشسوزی است، منطق اطفای حریق را آموزش دهیم. یادگیری زمانی آغاز میشود که احساس امنیت بازگردد؛ و این دقیقاً همان نقطهای است که تفاوت مدیران معمولی با مدیران توسعهدهنده آشکار میشود.
آنها پیش از آنکه به اصلاح رفتار فکر کنند، شرایطی ایجاد میکنند که مغز کارکنان، بازخورد را به جای «تهدید»، به عنوان «فرصتی برای رشد» تفسیر کند.
در بخش بعدی خواهیم دید که چه عوامل روانشناختی باعث میشوند کارکنان حتی در سازمانهایی با فرهنگ مناسب نیز گاهی از بازخورد فاصله بگیرند؛ عواملی که شناخت آنها برای هر مدیر، سرپرست و متخصص منابع انسانی ضروری است.
هفت دلیل روانشناختی که کارکنان از بازخورد فرار میکنند
اکنون که میدانیم مغز انسان ممکن است بازخورد را بهعنوان یک تهدید تعبیر کند، این پرسش مطرح میشود که دقیقاً چه عواملی باعث میشوند برخی کارکنان حتی از گفتوگوهای سازنده نیز فاصله بگیرند؟
پاسخ این پرسش را باید در ترکیب روانشناسی، تجربههای گذشته و فرهنگ سازمانی جستوجو کرد. مقاومت در برابر بازخورد معمولاً حاصل یک عامل واحد نیست؛ بلکه نتیجه همزمان چندین سازوکار ذهنی است که بهطور ناخودآگاه فعال میشوند.
در ادامه، هفت عامل مهم را بررسی میکنیم:
۱. بازخورد، عزتنفس را تهدید میکند
اغلب افراد دوست دارند خود را انسانهایی توانمند، مسئولیتپذیر و شایسته بدانند. این تصویر ذهنی، بخشی از هویت روانشناختی آنها را تشکیل میدهد.
حال تصور کنید مدیری بگوید: «گزارش شما استاندارد لازم را نداشت.»
اگرچه مدیر درباره گزارش صحبت کرده است، اما ذهن کارمند ممکن است این جمله را چنین ترجمه کند: «من فرد توانمندی نیستم.»
در روانشناسی، این اتفاق «تهدید عزتنفس» نامیده میشود. هرچه هویت حرفهای فرد بیشتر با شغلش گره خورده باشد، احتمال چنین برداشتی نیز بیشتر خواهد بود. به همین دلیل است که گاهی متخصصترین و باتجربهترین کارکنان، بیش از دیگران در برابر بازخورد مقاومت نشان میدهند؛ زیرا احساس میکنند اعتبار حرفهای آنها زیر سؤال رفته است.
مثال:
یک کارشناس باسابقه اعتبارات بانکی پس از سالها تجربه، هنگام شنیدن این جمله که «این تحلیل نیاز به بازنگری دارد»، به جای تمرکز بر اصلاح تحلیل، ساعتها با خود فکر میکند: «یعنی دیگر به تخصص من اعتماد ندارند؟»
مشکل، تحلیل نیست؛ بلکه برداشتی است که از آن شکل گرفته است.
نکته مدیریتی: هرچه بازخورد بیشتر بر «رفتار» متمرکز باشد و کمتر «هویت» فرد را هدف قرار دهد، احتمال پذیرش آن افزایش مییابد. این دقیقاً یکی از فلسفههای اصلی مدل SBISA است؛ ابتدا موقعیت و رفتار توصیف میشود، نه شخصیت فرد.
۲. مغز برای حفظ تصویر مثبت از خود، واقعیت را بازنویسی میکند
یکی از شناختهشدهترین سوگیریهای شناختی، «سوگیری خودخدمتی» (Self-serving Bias) است.
بر اساس این سوگیری، انسانها معمولاً موفقیتهای خود را به تواناییهایشان نسبت میدهند، اما شکستها را نتیجه شرایط، دیگران یا عوامل بیرونی میدانند.
به همین دلیل، هنگامی که مدیری به عملکرد ضعیف یک کارمند اشاره میکند، ذهن او ممکن است ناخودآگاه چنین استدلالهایی را تولید کند:
- زمان کافی نداشتم.
- اطلاعات لازم در اختیارم نبود.
- همکاران همکاری نکردند.
- شرایط پروژه غیرعادی بود.
نکته مهم اینجاست که بسیاری از این پاسخها لزوماً دروغ یا بهانه نیستند؛ بلکه تلاش طبیعی ذهن برای حفظ انسجام تصویر فرد از خودش هستند. از نگاه روانشناسی، این سازوکار به کاهش اضطراب کمک میکند، اما اگر بهدرستی مدیریت نشود، مانع یادگیری نیز خواهد شد.
۳. تجربههای تلخ گذشته، بازخورد امروز را نیز مسموم میکند
فرض کنید کارمندی در سازمان قبلی خود هر بار که به اتاق مدیر دعوت میشد، با سرزنش، تحقیر یا تهدید مواجه میشد؛ اکنون حتی اگر مدیر جدید با احترام از او بخواهد گفتوگویی درباره عملکردش داشته باشند، احتمال دارد همان احساس اضطراب قدیمی دوباره فعال شود. روانشناسان این پدیده را «شرطیشدن هیجانی» مینامند.
در چنین شرایطی، مقاومت فرد به رفتار مدیر فعلی مربوط نیست؛ بلکه به خاطراتی مربوط میشود که سالها قبل در ذهن او شکل گرفتهاند. به همین دلیل، مدیران نباید تصور کنند همه کارکنان با پیشزمینهای یکسان وارد سازمان میشوند، هر کارمند، تاریخچهای از تجربههای مثبت و منفی را با خود حمل میکند.
نکته مدیریتی: اعتماد، پیششرط بازخورد مؤثر است. اگر حساب اعتماد میان مدیر و کارمند خالی باشد، حتی دقیقترین بازخوردها نیز با مقاومت روبهرو خواهند شد.
۴. ذهنیت ثابت؛ وقتی اشتباه مساوی با شکست است
کارول دوئک، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد، در نظریه «ذهنیت رشد» توضیح میدهد که افراد به طور کلی از دو الگوی ذهنی پیروی میکنند:
افراد دارای ذهنیت ثابت (Fixed Mindset) معتقدند تواناییها و استعدادها تا حد زیادی تغییرناپذیرند.
در مقابل، افراد دارای ذهنیت رشد (Growth Mindset) باور دارند که مهارتها از طریق تمرین، بازخورد و یادگیری قابل توسعه هستند.
این تفاوت، هنگام دریافت بازخورد بسیار تعیینکننده است، فردی با ذهنیت ثابت ممکن است چنین فکر کند:
«اگر اشتباه کردهام، یعنی توانایی لازم را ندارم.»
اما فردی با ذهنیت رشد همان بازخورد را اینگونه تفسیر میکند:
«متوجه شدم کدام بخش کارم نیاز به تقویت دارد.»
تفاوت این دو نگاه، تفاوت میان مقاومت و یادگیری است.
از نگاه علوم اعصاب
مغز انسان به طور طبیعی از ابهام، طرد اجتماعی و از دست دادن جایگاه گریزان است. هرچه مدیر بتواند این سه عامل را کاهش دهد، احتمال فعال شدن قشر منطقی مغز افزایش مییابد و گفتوگوی بازخورد از یک تجربه تهدیدکننده به یک تجربه یادگیری تبدیل میشود.
اما هنوز همه ماجرا را نمیدانیم.
گاهی مشکل نه در ویژگیهای فرد، بلکه در فرهنگ سازمان است؛ فرهنگی که حتی بهترین کارکنان را نیز به پنهان کردن اشتباهات و فرار از بازخورد سوق میدهد.
در بخش بعدی، سه عامل دیگر را بررسی خواهیم کرد؛ عواملی که نقش تعیینکنندهای در ایجاد یا کاهش مقاومت کارکنان دارند و سپس خواهیم دید که چگونه مدیران، گاهی ناخواسته، این مقاومت را تشدید میکنند.
۵. ناهمخوانی شناختی؛ وقتی حقیقت با باورهای ما سازگار نیست
اغلب انسانها دوست دارند باور کنند که تصمیمهای درستی میگیرند، عملکرد مناسبی دارند و در انجام وظایف خود شایسته هستند. این باورها بخشی از هویت حرفهای آنها را تشکیل میدهد.
حال تصور کنید مدیری با شواهد روشن نشان دهد که یکی از تصمیمهای مهم کارمند اشتباه بوده است.
در این لحظه، ذهن با دو پیام متناقض روبهرو میشود:
- «من فرد توانمندی هستم.»
- «این تصمیم من اشتباه بوده است.»
روانشناسان این وضعیت را ناهمخوانی شناختی (Cognitive Dissonance) مینامند؛ حالتی که برای ذهن، ناخوشایند و تنشزا است.
برای کاهش این تنش، ذهن معمولاً یکی از سه مسیر زیر را انتخاب میکند:
- انکار واقعیت («گزارش من مشکلی نداشت.»)
- کوچک جلوه دادن موضوع («این اشتباه اصلاً مهم نبود.»)
- مقصر دانستن دیگران («اگر اطلاعات کامل داشتم، چنین اتفاقی نمیافتاد.»)
از نگاه مدیر، این واکنشها ممکن است بهانهتراشی یا فرار از مسئولیت به نظر برسند؛ اما در بسیاری از موارد، آنها سازوکارهای طبیعی ذهن برای حفظ انسجام روانی هستند.
مثال: در یک شعبه بانکی، رئیس شعبه به یکی از کارکنان اعلام میکند که شیوه مدیریت پروندههای اعتباری او باعث افزایش زمان پاسخگویی به مشتریان شده است.
کارشناس بلافاصله پاسخ میدهد: «اگر واحد حقوقی اسناد را زودتر ارسال میکرد، این مشکل پیش نمیآمد.»
شاید بخشی از این پاسخ درست باشد؛ اما همزمان، ذهن او در حال محافظت از تصویری است که از حرفهای بودن خود دارد.
نکته مدیریتی: هنگامی که کارمند از خود دفاع میکند، عجله نکنید. دفاع اولیه همیشه به معنای نپذیرفتن بازخورد نیست. بسیاری از افراد پس از فروکش کردن هیجان اولیه، آمادگی بیشتری برای تأمل و پذیرش پیدا میکنند.
۶. نبود امنیت روانی؛ بزرگترین دشمن فرهنگ بازخورد
فرض کنید در سازمانی، هر اشتباه کوچک با سرزنش، برچسبزنی یا کاهش فرصتهای شغلی همراه باشد. در چنین محیطی، اگر شما جای کارمند بودید، آیا داوطلبانه درباره اشتباهات خود صحبت میکردید؟ احتمالاً خیر.
یکی از مهمترین مفاهیمی که در سالهای اخیر توجه پژوهشگران مدیریت را به خود جلب کرده، امنیت روانی (Psychological Safety) است؛ مفهومی که توسط پژوهشهای پروفسور امی ادمونسون توسعه یافته است.
امنیت روانی به این معناست که افراد احساس کنند میتوانند سؤال بپرسند، اشتباه خود را بپذیرند، ایدههایشان را بیان کنند یا بازخورد دریافت کنند، بدون آنکه نگران تحقیر، تنبیه یا از دست دادن اعتبار خود باشند.
در سازمانهایی که امنیت روانی پایین است، کارکنان معمولاً :
- اشتباهات خود را پنهان میکنند.
- از درخواست کمک اجتناب میکنند.
- در جلسات سکوت اختیار میکنند.
- از دریافت بازخورد فاصله میگیرند.
در مقابل، در سازمانهایی که امنیت روانی بالاست، بازخورد بخشی طبیعی از فرآیند یادگیری تلقی میشود، نه ابزاری برای سرزنش.
از نگاه مدیریت: فرهنگ بازخورد، پیش از آنکه محصول مهارتهای ارتباطی مدیران باشد، نتیجه سطح امنیت روانی در سازمان است. اگر کارکنان احساس کنند هر بازخورد مقدمهای برای تنبیه است، بهترین تکنیکهای ارتباطی نیز اثربخش نخواهند بود.
۷. ترس از پیامدهای سازمانی؛ وقتی بازخورد مساوی با تهدید آینده شغلی است
در برخی سازمانها، بازخورد دیگر یک ابزار توسعه نیست؛ بلکه به نشانهای از نزدیک شدن پیامدهای منفی تبدیل شده است.
کارکنان یاد گرفتهاند که هر زمان مدیر بخواهد درباره عملکرد آنها صحبت کند، احتمال دارد اتفاقاتی مانند موارد زیر رخ دهد:
- کاهش امتیاز ارزیابی عملکرد؛
- از دست دادن فرصت ارتقا؛
- حذف از پروژههای مهم؛
- یا حتی تهدید امنیت شغلی.
در چنین شرایطی، مقاومت در برابر بازخورد کاملاً قابل پیشبینی است؛ زیرا مسئله دیگر «یادگیری» نیست؛ مسئله «بقا» است.
از منظر نظریههای انگیزشی، هنگامی که نیازهای پایهای مانند امنیت شغلی در معرض تهدید قرار گیرند، ذهن منابع شناختی خود را صرف محافظت از موقعیت میکند، نه یادگیری و رشد.
به همین دلیل، مدیران باید میان بازخورد توسعهای و گفتوگوهای انضباطی مرز روشنی ترسیم کنند. هرچه این دو در ذهن کارکنان بیشتر با یکدیگر آمیخته شوند، مقاومت در برابر بازخورد نیز افزایش خواهد یافت.
جمعبندی یک واقعیت مهم
اگر بخواهیم هفت عامل مطرحشده را در یک جمله خلاصه کنیم، میتوان گفت:
کارکنان از بازخورد فرار نمیکنند؛ آنها از تجربه احساس تهدید، قضاوت و از دست دادن امنیت روانی فرار میکنند.
این تفاوت، ظریف اما بسیار تعیینکننده است؛ وقتی مدیر تصور میکند مشکل در «ظرفیت پایین کارکنان برای شنیدن بازخورد» است، معمولاً تلاش میکند محتوای بازخورد خود را تغییر دهد؛ اما اگر بداند مشکل اصلی، «تجربه روانشناختی دریافت بازخورد» است، شیوه گفتوگو، فضای جلسه و نوع تعامل خود را تغییر خواهد داد، و این دقیقاً همان نقطهای است که بسیاری از مدیران، ناخواسته، مقاومت کارکنان را تشدید میکنند؛ حتی زمانی که نیتشان کاملاً خیرخواهانه است.
در بخش بعدی، این اشتباهات مدیریتی را بررسی میکنیم و خواهیم دید چگونه برخی رفتارهای به ظاهر ساده، مغز کارکنان را در همان چند دقیقه نخست جلسه، در وضعیت دفاعی قرار میدهد. سپس نشان خواهیم داد که چگونه مدل SBISA با تکیه بر اصول روانشناسی و مدیریت، این چرخه را به گفتوگویی سازنده و فرصتی برای یادگیری تبدیل میکند.
اشتباهات مدیران که ناخواسته مقاومت کارکنان را تشدید میکند
تا اینجا دیدیم که مقاومت کارکنان در برابر بازخورد، ریشه در سازوکارهای طبیعی مغز، سوگیریهای شناختی و تجربههای گذشته دارد. اما این تنها نیمی از ماجراست؛ نیمه دیگر به رفتار مدیران بازمیگردد.
گاهی مدیران با نیت کمک به رشد کارکنان وارد جلسه بازخورد میشوند، اما شیوه گفتوگوی آنها به گونهای است که احساس تهدید را تشدید میکند. در چنین شرایطی، مغز کارمند دیگر در وضعیت «یادگیری» نیست؛ بلکه در وضعیت «دفاع» قرار دارد.
در ادامه، چهار اشتباه رایج را بررسی میکنیم که بیش از هر عامل دیگری، پذیرش بازخورد را دشوار میسازند.
اشتباه اول: شروع گفتوگو با قضاوت
جلسه بازخورد هنوز آغاز نشده است که مدیر میگوید: «مدتی است بیدقت شدهای.» یا «احساس میکنم مسئولیتپذیری گذشته را نداری.»
مشکل این جملات چیست؟
این عبارات به جای توصیف یک رفتار قابل مشاهده، شخصیت یا هویت فرد را هدف قرار میدهند. در نتیجه، ذهن کارمند به جای اندیشیدن به رفتار، تلاش میکند از تصویر خود دفاع کند.
در مقابل، اگر مدیر گفتوگو را با توصیف یک موقعیت مشخص آغاز کند، احتمال پذیرش پیام بسیار بیشتر خواهد بود.
برای مثال:
«در گزارش اعتباری روز سهشنبه، سه مورد از مستندات الزامی تکمیل نشده بود.»
این جمله نه قضاوت است، نه برچسب؛ بلکه صرفاً توصیف یک واقعیت است.
اشتباه دوم: تبدیل جلسه بازخورد به جلسه دفاعیه
برخی مدیران تصور میکنند هرچه شواهد بیشتری ارائه دهند، کارمند سریعتر قانع میشود.
در نتیجه، جلسه به چیزی شبیه دادگاه تبدیل میشود؛ مدیر صحبت میکند، مستندات را ردیف میکند و کارمند نیز تلاش میکند از خود دفاع کند.
در چنین فضایی، گفتوگو جای خود را به جدال میدهد. در حالی که هدف بازخورد، اثبات اشتباه فرد نیست؛ بلکه کمک به یادگیری اوست؛ به همین دلیل، مدیران توسعهدهنده بیشتر سؤال میپرسند تا اینکه سخنرانی کنند.
سؤالهایی مانند:
- «خودت این موقعیت را چگونه ارزیابی میکنی؟»
- «به نظرت چه عواملی باعث شد این نتیجه به دست بیاید؟»
- «اگر دوباره در همین شرایط قرار بگیری، چه کاری را متفاوت انجام میدهی؟»
چنین پرسشهایی احساس اختیار را در فرد حفظ میکند و احتمال پذیرش بازخورد را افزایش میدهد.
اشتباه سوم: ارائه راهحل، پیش از شنیدن روایت کارمند
یکی از رایجترین خطاهای مدیریتی، عجله در ارائه نسخه است؛ مدیر هنوز دلیل واقعی رفتار را نمیداند، اما بلافاصله شروع به ارائه توصیه میکند:
«از این به بعد این کار را انجام بده…»
«به نظرم باید این روش را انتخاب کنی…»
در حالی که شاید مسئله اصلی، کمبود دانش نباشد؛ بلکه فشار کاری، ابهام در وظایف، تعارض بین واحدها یا حتی کمبود منابع باشد.
اگر مدیر پیش از شناخت مسئله، راهحل ارائه دهد، ممکن است نه تنها مشکل حل نشود، بلکه کارمند احساس کند واقعاً شنیده نشده است.
گوش دادن، مقدمه راهنمایی کردن است.
اشتباه چهارم: پایان جلسه بدون توافق بر اقدام بعدی
بسیاری از جلسات بازخورد با جملهای شبیه این تمام میشوند: «امیدوارم دیگر تکرار نشود.»
اما دقیقاً چه چیزی نباید تکرار شود؟، چه تغییری باید ایجاد شود؟، چه زمانی قرار است درباره پیشرفت گفتوگو شود؟
وقتی پاسخ این پرسشها روشن نباشد، بازخورد به یک گفتوگوی فراموششده تبدیل میشود؛ یادگیری زمانی اتفاق میافتد که بازخورد به یک برنامه اقدام منتهی شود.
از «واکنش دفاعی» تا «گفتوگوی یادگیرنده»
اگر چهار اشتباه بالا را کنار هم قرار دهیم، یک الگوی مشترک دیده میشود.
مدیر:
- با قضاوت شروع میکند؛
- بیشتر از آنکه گوش دهد، صحبت میکند؛
- خودش راهحل ارائه میدهد؛
- و بدون توافق مشخص جلسه را پایان میدهد.
نتیجه طبیعی چنین فرایندی، مقاومت کارکنان است.
اما اگر همین جلسه را از زاویهای دیگر طراحی کنیم چه؟
اگر هدف جلسه، اثبات اشتباه نباشد؛ بلکه کمک به یادگیری باشد چه؟
اگر مدیر به جای کاهش اختیار کارکنان، آنها را در یافتن راهحل شریک کند چه؟
در این نقطه، به چارچوبی نیاز داریم که یافتههای روانشناسی، علوم اعصاب و مدیریت را به یک فرایند عملی تبدیل کند.
یکی از چنین چارچوبهایی، مدل SBISA است.
این مدل بر یک اصل ساده اما عمیق استوار است:
مردم زمانی تغییر میکنند که خود را صاحب راهحل بدانند، نه زمانی که صرفاً به آنها گفته شود چه کاری انجام دهند.
به همین دلیل، SBISA تلاش میکند احتمال فعال شدن واکنشهای دفاعی را کاهش دهد و گفتوگو را از «قضاوت» به «یادگیری» منتقل کند.
در بخش بعدی، خواهیم دید که هر یک از مراحل مدل SBISA چگونه مستقیماً یکی از موانع روانشناختی پذیرش بازخورد را برطرف میکند و چرا این مدل میتواند به مدیران کمک کند تا بازخورد را به ابزاری برای توسعه افراد تبدیل کنند، نه تجربهای تهدیدکننده.
چگونه مدل SBISA مقاومت کارکنان را به گفتوگویی سازنده تبدیل میکند؟
در بخشهای قبل دیدیم که مقاومت کارکنان در برابر بازخورد، اغلب ریشه در احساس تهدید، قضاوت، از دست دادن امنیت روانی یا کاهش احساس اختیار دارد. بنابراین، مدیران تنها زمانی میتوانند اثربخشی بازخورد را افزایش دهند که این موانع روانشناختی را به حداقل برسانند.
مدل SBISA دقیقاً با همین نگاه طراحی شده است. این مدل را نباید صرفاً مجموعهای از مراحل برای گفتوگو دانست؛ بلکه میتوان آن را چارچوبی دانست که هر مرحله آن، یکی از واکنشهای طبیعی مغز را مدیریت میکند و مسیر گفتوگو را از «دفاع» به «یادگیری» تغییر میدهد.
موقعیت S = Situation=
ابهام را حذف کنید؛ ذهن به واقعیت، کمتر از قضاوت مقاومت نشان میدهد.
نخستین گام در SBISA، توصیف دقیق موقعیت است. به جای آنکه مدیر با عباراتی مانند: «مدتی است عملکردت ضعیف شده است.» گفتوگو را آغاز کند، موقعیت مشخصی را بیان میکند:
«در جلسه روز دوشنبه با مشتری، زمانی که درباره شرایط تسهیلات توضیح میدادی…»
این تفاوت شاید در نگاه اول ساده به نظر برسد، اما از منظر روانشناسی اهمیت زیادی دارد.
وقتی گفتوگو از یک موقعیت مشخص آغاز میشود، ذهن کمتر احساس میکند که شخصیت یا هویت او مورد قضاوت قرار گرفته است؛ در واقع، موقعیت S = Situation= اولین لایه امنیت روانی را ایجاد میکند.
رفتارB = Behavior=
رفتار را توصیف کنید، نه شخصیت را.
مرحله دوم، توصیف رفتار قابل مشاهده است.
برای مثال: «سه بار صحبت مشتری را قطع کردی.»
این جمله با عبارت زیر تفاوت بنیادین دارد: «تو شنونده خوبی نیستی.»
در جمله اول، مدیر درباره رفتاری صحبت میکند که قابل مشاهده، قابل اندازهگیری و قابل تغییر است؛ اما جمله دوم، هویت فرد را هدف قرار میدهد.
از دیدگاه علوم شناختی، هرچه بازخورد بیشتر به شخصیت افراد نسبت داده شود، احتمال فعال شدن واکنش دفاعی نیز بیشتر خواهد شد؛ به همین دلیل، تمرکز بر رفتار، نه تنها دقیقتر، بلکه از نظر روانشناختی نیز اثربخشتر است.
اثرI = Impact=
مغز، پیامدها را بهتر از قضاوت میپذیرد.
بسیاری از مدیران پس از بیان رفتار، مستقیماً وارد ارائه راهحل میشوند؛ اما SBISA یک مرحله مهم را میان این دو قرار میدهد: اثرI = Impact=
در این مرحله، مدیر پیامد رفتار را بدون اغراق و بدون سرزنش بیان میکند.
برای مثال: «در نتیجه، مشتری فرصت نکرد همه پرسشهایش را مطرح کند و چند ابهام تا پایان جلسه باقی ماند.»
این بخش، دو کارکرد مهم دارد:
نخست اینکه کارمند متوجه میشود چرا این رفتار اهمیت دارد.
دوم اینکه تمرکز گفتوگو از «اشتباه فرد» به «اثر رفتار» منتقل میشود.
وقتی افراد پیامد واقعی رفتار خود را درک میکنند، معمولاً انگیزه بیشتری برای اصلاح آن پیدا میکنند.
پیشنهادS = Suggestion=
اختیار را به کارمند بازگردانید.
شاید مهمترین تفاوت SBISA با بسیاری از مدلهای بازخورد، همین مرحله باشد.
در بسیاری از جلسات بازخورد، مدیر پس از بیان مشکل، مستقیماً راهحل را ارائه میدهد؛ اما SBISA مسیر دیگری را پیشنهاد میکند، به جای آنکه مدیر بگوید: «از این به بعد این کار را انجام بده.»، میپرسد: «به نظر خودت اگر دوباره در چنین شرایطی قرار بگیری، چه کاری را میتوانی متفاوت انجام دهی؟»
این سؤال، اتفاق مهمی را در ذهن فرد رقم میزند. او دیگر صرفاً دریافتکننده دستور نیست؛ بلکه در طراحی راهحل مشارکت میکند.
پژوهشهای حوزه انگیزش نشان دادهاند که احساس اختیار و خودمختاری، یکی از مهمترین عوامل پذیرش تغییر و تعهد به اجرای آن است.
وقتی افراد خودشان راهحل را پیشنهاد میکنند، احتمال پایبندی آنها به اجرای آن نیز بیشتر خواهد بود.
اقدامA = Action=
تغییر، زمانی آغاز میشود که تصمیم به اقدام تبدیل شود.
بسیاری از جلسات بازخورد با توافقی مبهم پایان مییابد: «سعی کن بهتر شود.»، اما «بهتر شدن» یک برنامه نیست. آخرین مرحله SBISA، گفتوگو را به یک اقدام مشخص تبدیل میکند.
برای مثال: «پس توافق میکنیم که در سه جلسه آینده، ابتدا اجازه دهی مشتری پرسشهایش را کامل مطرح کند و سپس پاسخ دهی. هفته آینده نیز دوباره درباره نتیجه این تغییر گفتوگو خواهیم کرد.»
این مرحله، فاصله میان نیت و رفتار را کاهش میدهد.
از نگاه روانشناسی، هرچه اقدام مشخصتر، زمانمندتر و قابل پیگیریتر باشد، احتمال اجرای آن نیز بیشتر خواهد بود.
چرا SBISA با روانشناسی انسان سازگار است؟
اگر بخواهیم این مدل را از زاویه علوم رفتاری تحلیل کنیم، میتوان گفت هر مرحله آن پاسخی مستقیم به یکی از موانع روانشناختی پذیرش بازخورد است.
| مرحله مدل SBISA | مانع روانشناختی که کاهش میدهد |
| موقعیت S = Situation= | کاهش ابهام و جلوگیری از برداشتهای شخصی |
| رفتارB = Behavior= | جلوگیری از تهدید هویت و عزتنفس |
| اثرI = Impact= | افزایش درک پیامدها و ایجاد همدلی |
| پیشنهادS = Suggestion= | تقویت احساس اختیار، خودمختاری و مسئولیتپذیری |
| اقدامA = Action= | تبدیل نیت به تعهد رفتاری و ایجاد پاسخگویی |
به همین دلیل، SBISA تنها یک تکنیک ارتباطی نیست؛ بلکه چارچوبی است که تلاش میکند بازخورد را با شیوهای هماهنگ با نحوه کارکرد مغز انسان ارائه کند.
در چنین رویکردی، هدف مدیر اثبات اشتباه کارکنان نیست؛ بلکه فراهم کردن شرایطی است که آنها بتوانند بدون احساس تهدید، درباره عملکرد خود تأمل کنند، مسئولیت تغییر را بپذیرند و برای بهبود آن اقدام کنند.
| درباره مدل SBISA
مدل SBISA چارچوب اختصاصی طراحیشده توسط امید همیلی برای ارائه بازخورد مؤثر است. این مدل حاصل مطالعه، تجربههای اجرایی، آموزشهای سازمانی و تلفیق یافتههای روانشناسی، علوم اعصاب و مدیریت عملکرد است. استفاده آموزشی و ارجاع به این مدل با ذکر منبع، موجب خرسندی نویسنده است. با این حال، بازنشر، اقتباس، آموزش یا بهرهبرداری تجاری از تمام یا بخشی از مدل، بدون کسب اجازه از نویسنده، مورد تأیید نیست. برای آشنایی بیشتر با مبانی علمی، مراحل اجرا و کاربردهای مدل SBISA، سایر مقالات این مجموعه را مطالعه کنید. اگر علاقهمند به برگزاری دورههای آموزشی، کارگاههای تخصصی یا اجرای این مدل در سازمان خود هستید، از طریق صفحه «درباره ما» با ما در ارتباط باشید.
|
نتیجهگیری
شاید مشکل از کارکنان نیست؛ شاید از نوع گفتوگوی ماست.
اگر از بیشتر مدیران بپرسید چرا کارکنان از بازخورد استقبال نمیکنند، احتمالاً پاسخهایی مانند این خواهید شنید:
- «ظرفیت انتقادپذیری ندارند.»
- «زود موضع میگیرند.»
- «همیشه دنبال توجیه هستند.»
- «اشتباهاتشان را نمیپذیرند.»
این پاسخها، اگرچه ممکن است در ظاهر درست به نظر برسند، اما تنها بخشی از واقعیت را نشان میدهند.
آنچه علوم اعصاب، روانشناسی و مدیریت امروز به ما میآموزند، این است که مقاومت در برابر بازخورد، بیش از آنکه یک ویژگی شخصیتی باشد، واکنشی طبیعی به احساس تهدید است.
وقتی کارکنان احساس کنند شخصیتشان زیر سؤال رفته، امنیت شغلیشان تهدید شده یا جایگاهشان در تیم متزلزل شده است، مغز آنها وارد وضعیت دفاعی میشود. در چنین شرایطی، انتظار یادگیری، تقریباً همانقدر غیرواقعبینانه است که انتظار داشته باشیم فردی در میانه یک آتشسوزی، با آرامش به توصیههای آموزشی گوش دهد.
بنابراین، پرسش اصلی دیگر این نیست که: «چرا کارکنان بازخورد را نمیپذیرند؟»
بلکه باید بپرسیم: «چگونه میتوان بازخوردی ارائه کرد که مغز آن را تهدید تلقی نکند؟»
پاسخ این پرسش، نقطه تلاقی روانشناسی و مدیریت است.
مدیران اثربخش، صرفاً مهارت بیشتری در صحبت کردن ندارند؛ آنها درک عمیقتری از نحوه واکنش انسانها به بازخورد دارند. آنها میدانند که پیش از اصلاح رفتار، باید احساس امنیت ایجاد شود؛ پیش از ارائه راهحل، باید شنیدن را آموخت؛ و پیش از انتظار تغییر، باید مسئولیت تغییر را با خود فرد به اشتراک گذاشت. در چنین نگاهی، بازخورد دیگر ابزاری برای کنترل نیست؛ بلکه فرصتی برای یادگیری، رشد و توسعه سرمایه انسانی سازمان است.
از این منظر، مدل SBISA را نیز نباید صرفاً مجموعهای از مراحل برای ساختاردهی یک گفتوگو دانست. ارزش اصلی این مدل در آن است که تلاش میکند بازخورد را با شیوه کارکرد ذهن انسان هماهنگ کند؛ به گونهای که احتمال فعال شدن واکنشهای دفاعی کاهش یابد و فضای گفتوگو به سمت تأمل، مسئولیتپذیری و اقدام سازنده حرکت کند.
شاید مهمترین درس این نوشتار را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:
کارکنان از بازخورد فرار نمیکنند؛ آنها از احساس تهدید فرار میکنند.
هر مدیری که بتواند این تهدید را به احساس امنیت، احترام و مشارکت تبدیل کند، نهتنها بازخوردهای مؤثرتری خواهد داشت، بلکه فرهنگی خواهد ساخت که در آن یادگیری، گفتوگو و بهبود مستمر به بخشی از هویت سازمان تبدیل میشود.
چکلیست مدیران
پیش از آنکه بازخورد بدهید، این هفت سؤال را از خود بپرسید:
□ آیا درباره یک رفتار مشخص صحبت میکنم یا درباره شخصیت فرد؟
□ آیا شواهد و مثالهای واقعی برای صحبت خود دارم؟
□ آیا زمان و مکان مناسبی را برای این گفتوگو انتخاب کردهام؟
□ آیا احتمال میدهم کارمند در این جلسه احساس تهدید یا قضاوت شدن کند؟
□ آیا بیشتر قرار است صحبت کنم یا بیشتر قرار است سؤال بپرسم؟
□ آیا کارمند در یافتن راهحل نقش فعالی خواهد داشت؟
□ آیا در پایان جلسه، اقدام بعدی و زمان پیگیری بهصورت شفاف مشخص خواهد شد؟
اگر پاسخ شما به بیشتر این پرسشها «بله» است، احتمال زیادی وجود دارد که جلسه بازخورد، به جای ایجاد مقاومت، به یادگیری و رشد منجر شود.
منابع:
- Ames, D. R. (2008). Assertiveness expectancies: How hard people push depends on the consequences they predict. Journal of Personality and Social Psychology.
- Dweck, C. S. (2006). Mindset: The New Psychology of Success. Random House.
- Edmondson, A. C. (2019). The Fearless Organization: Creating Psychological Safety in the Workplace for Learning, Innovation, and Growth. Wiley.
- Kahneman, D. (2011). Thinking, Fast and Slow. Farrar, Straus and Giroux.
- Rock, D. (2008). SCARF: A brain-based model for collaborating with and influencing others. NeuroLeadership Journal, 1, 44–52.
- Stone, D., & Heen, S. (2014). Thanks for the Feedback: The Science and Art of Receiving Feedback Well. Penguin Books.
- Goleman, D. (1995). Emotional Intelligence. Bantam Books.
- Deci, E. L., & Ryan, R. M. (2000). The “what” and “why” of goal pursuits: Human needs and the self-determination of behavior. Psychological Inquiry, 11(4), 227–268.
- Kluger, A. N., & DeNisi, A. (1996). The effects of feedback interventions on performance: A historical review, a meta-analysis, and a preliminary feedback intervention theory. Psychological Bulletin, 119(2), 254–284.
- London, M. (2003). Job Feedback: Giving, Seeking, and Using Feedback for Performance Improvement (2nd ed.). Lawrence Erlbaum Associates.
- Steelman, L. A., Levy, P. E., & Snell, A. F. (2004). The feedback environment scale: Construct definition, measurement, and validation. Educational and Psychological Measurement, 64(1), 165–184.
- Ashford, S. J., Blatt, R., & VandeWalle, D. (2003). Reflections on the looking glass: A review of research on feedback-seeking behavior in organizations. Journal of Management, 29(6), 773–799.
- Hattie, J., & Timperley, H. (2007). The power of feedback. Review of Educational Research, 77(1), 81–112.
- Edmondson, A. C., & Lei, Z. (2014). Psychological safety: The history, renaissance, and future of an interpersonal construct. Annual Review of Organizational Psychology and Organizational Behavior, 1, 23–43.