وبلاگ
چرا مدیران باتجربه هم اشتباه میکنند؟
چرا مدیران باتجربه هم اشتباه میکنند؟
نگاهی به کتاب توهم آگاهی و درسهای آن برای مدیریت عملکرد
در محیطهای کاری امروز، مدیران هر روز با دهها تصمیم مهم مواجه هستند. بسیاری از این تصمیمها بر پایه دانشی اتخاذ میشوند که مدیر تصور میکند از مسئله در اختیار دارد. اما اگر بخشی از این دانش صرفاً یک تصور باشد چه؟ اگر مدیر بیش از آنچه واقعاً میداند، احساس دانستن داشته باشد چه اتفاقی میافتد؟
کتاب «توهم آگاهی» نوشته استیو اسلومن و فیلیپ فرنباخ به یکی از مهمترین خطاهای شناختی انسان میپردازد؛ خطایی که نهتنها زندگی فردی، بلکه کیفیت تصمیمهای مدیریتی را نیز تحت تأثیر قرار میدهد. این کتاب نشان میدهد که بخش قابل توجهی از آنچه ما «دانش خود» مینامیم، در واقع دانشی است که در محیط پیرامون ما، در ذهن دیگران و در ساختارهای اجتماعی ذخیره شده است. با این حال، ما معمولاً این دانش جمعی را با دانش شخصی خود اشتباه میگیریم.
برای مدیران، این موضوع اهمیت دوچندان دارد؛ زیرا بسیاری از تصمیمهای سازمانی نه بر پایه ناآگاهی، بلکه بر پایه «توهم آگاهی» اتخاذ میشوند.
خلاصهای از کتاب «توهم آگاهی»
اسلومن و فرنباخ در این کتاب توضیح میدهند که انسانها معمولاً میزان دانایی خود را بیش از حد واقعی ارزیابی میکنند. برای مثال، اگر از بسیاری از افراد بپرسیم که نحوه عملکرد یک قفل، یک دوچرخه یا حتی سیستم بانکی را توضیح دهند، در ابتدا تصور میکنند پاسخ را میدانند؛ اما هنگامی که مجبور میشوند توضیحی دقیق ارائه کنند، متوجه میشوند دانش آنها بسیار محدودتر از چیزی است که تصور میکردند.
نویسندگان این پدیده را «توهم عمق تبیین» مینامند. ما به دلیل آشنایی با یک موضوع، احساس میکنیم آن را درک کردهایم، در حالی که درک واقعی بسیار عمیقتر از آشنایی سطحی است.
یکی از ایدههای محوری کتاب این است که ذهن انسان بهصورت مستقل عمل نمیکند. ما در یک «جامعه دانشی» زندگی میکنیم. بخش زیادی از اطلاعاتی که برای تصمیمگیری از آن استفاده میکنیم، در ذهن دیگران، در کتابها، فناوریها، فرآیندها و نهادهای اجتماعی قرار دارد. اما چون به این منابع دسترسی داریم، به اشتباه تصور میکنیم دانش آنها متعلق به ماست.
از نگاه نویسندگان، این ویژگی اگرچه باعث پیشرفت تمدن انسانی شده است، اما در عین حال میتواند منشأ اشتباهات جدی نیز باشد؛ زیرا انسانها را نسبت به میزان واقعی دانش خود بیش از حد مطمئن میکند.
توهم آگاهی در اتاق مدیریت
اگر توهم آگاهی برای یک فرد عادی دردسرساز باشد، برای مدیران میتواند بسیار پرهزینهتر باشد. مدیران به واسطه جایگاه سازمانی، تجربه یا تخصص خود معمولاً در معرض این خطر قرار دارند که تصور کنند تصویر کاملی از مسائل سازمان دارند.
برای مثال، مدیری را در نظر بگیرید که معتقد است دلیل کاهش انگیزه کارکنان را میداند. او بدون انجام مصاحبه، بدون تحلیل دادهها و بدون گفتوگو با کارکنان، تصمیم میگیرد نظام پاداش را تغییر دهد. چند ماه بعد نهتنها انگیزه کارکنان افزایش پیدا نمیکند، بلکه نارضایتی بیشتری نیز ایجاد میشود. مشکل اصلی این نبود که مدیر اطلاعاتی نداشت؛ مشکل این بود که تصور میکرد اطلاعات کافی دارد.
در بسیاری از سازمانها، شکست تصمیمها ناشی از کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه ناشی از اطمینان بیش از حد به دانستههای ناقص است.
پنج خطای مدیریتی ناشی از توهم آگاهی
-
تصمیمگیریشتابزده
مدیرانی که گمان میکنند پاسخ را میدانند، کمتر به جمعآوری دادههای تکمیلی میپردازند. آنها زودتر از موعد به نتیجه میرسند و تصمیم میگیرند. در نتیجه، کیفیت تصمیمها کاهش مییابد.
-
نادیدهگرفتن دیدگاههای دیگران
توهم آگاهی باعث میشود مدیر کمتر به نظرات مخالف گوش دهد. او به جای کنجکاوی، در موضع دفاع از دیدگاه خود قرار میگیرد. در چنین شرایطی سازمان از ظرفیت فکری کارکنان و کارشناسان محروم میشود.
-
مقاومتدر برابر یادگیری
یکی از خطرناکترین پیامدهای توهم آگاهی، کاهش میل به یادگیری است. فردی که تصور میکند میداند، کمتر مطالعه میکند، کمتر سؤال میپرسد و کمتر بازخورد میگیرد.
-
سادهسازیمسائل پیچیده
بسیاری از چالشهای سازمانی چندعلتی هستند. با این حال، مدیرانی که گرفتار توهم آگاهی میشوند، مسائل پیچیده را به توضیحهای ساده و تکعاملی تقلیل میدهند و در نتیجه راهحلهای ناکارآمد انتخاب میکنند.
-
ایجادفرهنگ سازمانی بسته
وقتی مدیران خود را صاحب پاسخ نهایی بدانند، به تدریج فضایی شکل میگیرد که در آن کارکنان تمایلی به بیان ایدهها، نگرانیها و دیدگاههای متفاوت ندارند. این موضوع نوآوری و یادگیری سازمانی را تضعیف میکند.
ارتباط کتاب با مدیریت عملکرد
برای افرادی که در حوزه مدیریت عملکرد فعالیت میکنند، پیام این کتاب اهمیت ویژهای دارد. بسیاری از مدیران تصور میکنند عملکرد کارکنان خود را بهخوبی میشناسند، در حالی که ارزیابیهای آنها ممکن است بر پایه برداشتهای محدود یا سوگیریهای ذهنی شکل گرفته باشد.
مدیری که بدون گفتوگوی کافی با کارمند، علت یک رفتار یا نتیجه را حدس میزند، در واقع گرفتار توهم آگاهی شده است. او احساس میکند میداند «چرا» آن رفتار رخ داده است، در حالی که ممکن است عوامل متعددی در پس آن وجود داشته باشد.
در اینجا اهمیت گفتوگوهای آگاهانه، بازخورد حرفهای و پرسشگری مدیریتی آشکار میشود. هرچه مدیران بیشتر سؤال بپرسند و کمتر فرض کنند، احتمال تصمیمگیری صحیح افزایش مییابد.
فروتنی شناختی؛ مهارتی کلیدی برای مدیران
یکی از مهمترین درسهای کتاب، مفهوم «فروتنی شناختی» است. فروتنی شناختی به معنای کمدانستن نیست؛ بلکه به معنای آگاهی از محدودیت دانستههاست.
مدیران اثربخش معمولاً افرادی نیستند که برای همه پرسشها پاسخ آماده داشته باشند؛ بلکه افرادی هستند که میدانند چه چیزهایی را نمیدانند و برای کشف آنها تلاش میکنند.
فروتنی شناختی باعث میشود مدیر:
- بیشترسؤال بپرسد؛
- بهترگوش دهد؛
- راحتتربازخورد بگیرد؛
- کمترگرفتار قضاوتهای عجولانه شود؛
- تصمیمهایخود را بر شواهد استوار کند.
چگونه میتوان از دام توهم آگاهی فاصله گرفت؟
چند اقدام عملی میتواند به مدیران کمک کند:
- پیشاز تصمیمگیری از خود بپرسند: «از کجا مطمئنم که این موضوع را درست فهمیدهام؟»غ
- ازافراد بخواهند دیدگاه مخالف خود را بیان کنند؛
- جلساتتصمیمگیری را بر پایه داده و شواهد اداره کنند؛
- میانفرضیات و واقعیتها تمایز قائل شوند؛
- از تکنیکهای بازخورد و گفتوگوی سازنده استفاده کنند؛
- بهجای ارائه پاسخهای سریع، پرسشهای عمیق مطرح کنند.
جمعبندی بررسی کتاب توهم آگاهی
کتاب «توهم آگاهی» صرفاً یک کتاب روانشناسی نیست؛ بلکه هشداری جدی برای تمام مدیرانی است که هر روز بر زندگی افراد و سرنوشت سازمانها تأثیر میگذارند. این کتاب به ما یادآوری میکند که احساس دانستن با دانستن واقعی تفاوت دارد و بسیاری از خطاهای مدیریتی از همین نقطه آغاز میشوند.
شاید مهمترین پیام کتاب برای مدیران این باشد که کیفیت مدیریت نه به میزان اطلاعاتی که در ذهن داریم، بلکه به میزان آگاهی ما از محدودیت دانستههایمان بستگی دارد. مدیرانی که این واقعیت را میپذیرند، بیشتر میآموزند، بهتر گوش میدهند، تصمیمهای دقیقتری میگیرند و سازمانهایی یادگیرندهتر میسازند.
مدیریت اثربخش از جایی آغاز میشود که مدیر با صداقت از خود بپرسد: «آیا واقعاً میدانم، یا فقط فکر میکنم که میدانم؟»
از توهم آگاهی تا گفتوگوهای آگاهانه؛ پیوندی با مدل SBISA
اگر بخواهم مهمترین کاربرد عملی کتاب «توهم آگاهی» را در فضای مدیریت بیان کنم، آن را در کیفیت گفتوگوهای مدیران با کارکنان میبینم.
بسیاری از مدیران پیش از آنکه گفتوگو آغاز شود، نتیجه را در ذهن خود تعیین کردهاند. آنها تصور میکنند علت مسئله را میدانند، انگیزههای فرد را میشناسند و حتی راهحل مناسب را نیز پیدا کردهاند. در چنین شرایطی، آنچه رخ میدهد یک گفتوگوی واقعی نیست؛ بلکه تلاشی برای اثبات پیشفرضهای مدیر است.
در مقابل، گفتوگوهای آگاهانه بر این فرض بنا میشوند که ممکن است بخشی از واقعیت را نبینیم. ممکن است برداشت ما کامل نباشد و ممکن است فرد مقابل اطلاعاتی داشته باشد که تصویر ما از مسئله را تغییر دهد.
دقیقاً به همین دلیل است که در مدل بازخورد SBISA، پس از تشریح موقعیت، رفتار و اثر رفتار، مرحله «پیشنهاد گرفتن از مخاطب» جایگاه ویژهای دارد. این بخش صرفاً یک تکنیک ارتباطی نیست؛ بلکه ابزاری برای مقابله با توهم آگاهی است.
زمانی که مدیر از کارکنان میپرسد: «به نظر خودت چه عواملی باعث این وضعیت شده است؟» یا «به نظرت بهترین راهحل چیست؟» در واقع در حال پذیرش این احتمال است که همه حقیقت را نمیداند. این نگرش، کیفیت تصمیمها را افزایش میدهد و از بسیاری از قضاوتهای نادرست جلوگیری میکند.
سه سؤال که هر مدیر باید از خود بپرسد
مطالعه کتاب «توهم آگاهی» سه پرسش مهم را پیش روی مدیران قرار میدهد:
-
آیامن واقعاً مسئله را میدانم یا فقط با آن آشنا هستم؟
آشنایی با یک موضوع لزوماً به معنای درک عمیق آن نیست. مدیران موفق پیش از تصمیمگیری تلاش میکنند مسئله را بهطور کامل درک کنند.
-
چهاطلاعاتی در اختیار من نیست؟
یکی از خطرناکترین خطاهای مدیریتی، تصمیمگیری بر اساس اطلاعات ناقص است. مدیران اثربخش همواره به دنبال کشف بخشهای نادیده واقعیت هستند.
-
چه کسی ممکن است دیدگاهی داشته باشد که من نمیبینم؟
اغلب بهترین ایدهها در ذهن افرادی قرار دارند که کمترین قدرت سازمانی را دارند. مدیران بزرگ به همین دلیل بیشتر از آنکه سخن بگویند، گوش میدهند.
سخن پایانی
شاید بتوان پیام اصلی کتاب «توهم آگاهی» را در یک جمله خلاصه کرد:
بزرگترین مانع یادگیری، نادانی نیست؛ بلکه تصور دانایی است.
بسیاری از مدیران به دلیل تجربه، دانش یا جایگاه سازمانی خود به این باور میرسند که مسائل را بهخوبی میشناسند. اما واقعیت این است که پیچیدگی انسانها و سازمانها بسیار بیشتر از آن است که با چند مشاهده یا چند سال تجربه بهطور کامل درک شود.
مدیران اثربخش کسانی هستند که به جای قطعیت، کنجکاوی را انتخاب میکنند؛ به جای قضاوت، پرسش میپرسند؛ و به جای تکیه صرف بر دانستههای خود، از خرد جمعی بهره میگیرند.
شاید راز مدیریت موفق در قرن بیستویکم این نباشد که بیشتر بدانیم؛ بلکه این باشد که بهتر بفهمیم چه چیزهایی را هنوز نمیدانیم.